سرویس اداره
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شالم را سفت به دور گردنم پيچيده بودم و يقه کاپشنم را هم تا جايي که جا داشت،بالا کشيده بودم.سرد بود.هنوز داشت يه چيزايي از آسمون مي آمد.برف ديشب، همه جا نشسته بود،تا مچ پام به راحتي تو برف فرو مي رفت.

کم کم به تعداد کارمندايي که منتظر رسيدن سرويس اداره بودن اضافه مي شد.معمولا سرويس، ده دقيقه به هفت مي رسيد ولي امروز به خاطر برف ديرتر آمده بود.

سوز هوا از لابلاي درز و دورزاي لباسام مي رفت تو و موهاي تنم سيخ مي شد.ديگه صف طويلي تشکيل شده بود.حتي آقاي بدخشان-از پيرمردهاي بازنشسته سازمان که هنوز تو سازمان کار مي کرد و دقيقه نود خودشو به سرويس مي رسوند- هم تو صف ايستاده بود.ساعت هفت شد که بالاخره سرويس آمد:يک واحد گشت زهوار در رفته.همه به اميد اين که گرم بشن با عجله خودشونو چپوندن تو اتوبوس.خوب،نسبت به بيرون گرم بود و بخاري اتوبوس هم با قارقار زيادش،انگار که داشت اتوبوس را گرم مي کرد.

چشمامو بسته بودم و داشتم سعي مي کردم به خودم تلقين کنم که گرمه،شايد بتونم تا سازمان چرتي بزنم،ولي يه دفعه احساس کردم دارم يخ مي کنم.اهميت ندادم ولي  سر و صداي ملت بلند شد:

- آقاي راننده،بخاري رو خاموش کن داره باد سرد مي زنه!

- آقا اون کولرتو خاموش کن!

- آقا....

و متلک پراني ها براي چند دقيقه ادامه داشت و البته راننده هم بي توجه به اينکه اين آدماي محترم جزو شخصيت های فرهنگي مملکتن،با صداي بلند و پرخاش گفت: ((حرف مفت نزنين)) و به کارش ادامه داد.

سروصدا ها که خوابيد من هم باز سعي کردم بخوابم.اتوبوس واحد گشت قراضه،با زوزه کشيدن هاي فراوان داشت به راهش تو خيابانها ادامه مي داد که دوباره صداي ملت دراومد:

- آقاي راننده،دود!

- آقا اون بخاريتو خاموش کن،داره دود مي کنه!

و سرفه هاي واقعي و بعضا الکي همکاران دراومد.

- اهه ...اهه...آقا ماشين پر دود شد! نيگه دار ما پياده مي شيم اهه...اهه...!

يکي بلند شد و دريچه سقف اتوبوس را توي اون سرما،باز کرد که هواي توي اتوبوس عوض بشه!

و راننده اتوبوس بي توجه و آهسته و پيوسته همچنان به راهش ادامه مي داد.

تو بزرگراه مدرس بوديم،اواسط بزرگراه بالاخره جناب راننده يه زحمتي به خودشون دادن و نگه داشتن و براي نظارت بر امور،يه سري به عقب ماشين زدن.

درهاي اتوبوس کاملا باز بود و همه ترجيح مي دادن سرما بخورن به جاي اينکه دود بخورن.باز متلک پراني ها شروع شده بود:

- اي بابا،ماشين دودي اينقدر دود نمي کنه که اين اتوبوس مي کنه!

- به جان خودم پياده ميومديم زودتر مي رسيديم!

- مرتيکه بي شعور،نکرده بخاريشو درست کنه!

- ...

و جناب راننده اتوبوس پس از بررسي قسمت پشتاني اتوبوس،سوار شد و با دنده دادن به ماشين،پدال گاز را با تمام قوا فشار داد.اتوبوس بيچاره هم ناله کنان به راه افتاد ولي چند ده متري بيشتر حرکت نکرده بود که با ريپ زدن هاي پي در پي،نفسش به شماره افتاد و عاقبت الامر نفسش در آمد!

و خيل مرد و زن کارمند سازمان بود که در ميان بزرگراه مدرس حيران و سرگردان منتظر رسيدن امدادي غيبي بودند که ناگهان سر و کله دو دستگاه اتوبوس بنز 302 سازمان پيدا شد.

اتوبوس ها يکي پس از ديگري نگه داشتند و کارمندان وابن السبيل را سوار کردند.

وارد اتوبوس بنز 302 که شدم،هرم گرما خورد توي صورتم.تا سازمان هفت هشت دقيقه راه بيشتر نمونده بود،ولي تو همين چند دقيقه بدون اينکه خبري از سر و صدا و متلک پراني و دود باشه،حسابي گرم شدم...

پي نوشت يک: تا يه برفي سرمايي چيزي مي شه همه کارهامون قاطي پاطي ميشه.

پي نوشت دو: دود از کنده بلند مي شه،باز هم به همون اتوبوسهاي قديم.

پی نوشت سه: (شما بگید)


 
 
 
 

Large Visitor Globe