داستان کوهستان
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

روزی پدر و پسری در کوهستانی قدم می زدند.

ناگهان پسر افتاد و از درد فریاد برآورد:آخخخخخخ!

پسر در کمال تعجب شنید که صدایی از جایی از کوهستان گفته او را تکرار کرد:آخخخخخخ!

او کنجکاوانه فریاد کشید:تو که هستی؟

و پاسخ شنید:تو که هستی؟

پسربه سمت کوهستان فریاد کشید:آفرین به تو!

و صدا پاسخ داد:آفرین به تو!

پسر خشمگین از این پاسخ،فریاد کشید:ترسو!

و پاسخ شنید که:ترسو!

پسر به پدر نگاه کرد و پرسید:اینجا چه خبر است؟

پدر لبخند زد و گفت:پسرم توجه کن...

و فریاد زد: تو قهرمانی!

صدا پاسخ داد:تو قهرمانی!

پسر شگفت زده بود اما نمی فهمید...

.

.

پدر توضیح داد:مردم به این"پژواک" می گویند اما این در واقع "زندگی" است.

او هرکاری را که بکنی یا هر حرفی را که بزنی  به خودت بازمی گرداند.

زندگی ما به سادگی بازتاباننده کردار ماست.

اگر خواهان عشق بیشتری در دنیا هستی،عشق بیشتری در دل خود به وجود بیاور.

اگر می خواهی در گروه خود شایستگی بیشتری به وجود بیاید،شایستگی خودت را افزایش بده.

این نسبت،در همه ابعاد زندگی درباره هرچیزی صادق است.

زندگی هر آنچه  را که تو به او داده ای به تو باز می گرداند.

         

           زندگی ما تصادف نیست بلکه بازتابی از ماست!


 
 
 
 

Large Visitor Globe