قطار
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

قطار مترو وارد ایستگاه شد و مسافرانِ منتظر مثل براده های آهن که جذب آهن ربا می شوند به سمت قطار هجوم بردند.

در همهمه نشسته ها و ایستاده های داخل قطار،پیرمردی " سوزن نخ کن" می فروخت:

"نخ رو از حلقه رد می کنی،دکمه رو فشار می دی،سوزن نخ شد،به همین راحتی" انگار که سوزنِ خودش روی این جمله گیر کرده بود.

"کسی مرد عنکبوتی نمی خواد؟سرگرمی بچه ها" این بار پسرکی بود. و مردک عنکبوتی را با آن دست و پاهای ژله مانند چسبناک به سمت شیشه های واگن پرتاب کرد و او آرام به پایین می غلتید.

و چند گدای پیر و جوان،زن و مرد،دختر و پسر با داستان های همیشگی، طلب کمک می کردند.

قطار پی در پی در ایستگاه ها توقف می کرد و مسافرانی پیاده  و مسافرانی جدید سوار می شدند و مسافرانی هم مثل مرد عنکبوتی،با دست و پاهای چسبناک به صندلی ها چسبیده بودند.

در ایستگاهی،پیرمردی سوار شد عصا به دست.رنگ عصای پیرمرد سفید بود.کنارم نشست.پس از چند دقیقه شروع به زمزمه و بعد با صدای بلند شروع به خواندن آواز کرد و چه صدای خوشی داشت:

ای کوی تو ز رویت بازار گل فروشان

ما بلبلان مستیم از بهر گل خروشان...

شاید اگر چشم داشت می دیدید که چند ده جفت چشم،با تعجب او را نگاه می کنند!


 
 
 
 

Large Visitor Globe