اردستان

دو سه روزي رفته بودم به موطنم،به اردستان،به محله اي كه در آن به دنيا آمده ام،به راهميان...

چه آرامشي!كلي لذت بردم،كوچه پس كوچه هاي راهميان را به عليرضاي كوچكم نشان دادم،

خانه هاي خشت و گلي را،ديوارهاي كاه گلي را،خانه پدربزرگ را كه الان تقريبا به ويرانه اي تبديل شده و بالاخانه خدابيامرز دايزه صديقه را كه از آن هم هيچ چيز باقي نمانده ...

برايش از بازيهاي كودكانه و همبازي هايم در آن خرابه هاي خشت و گلي گفتم٬از چوب و پل و گل بازی و آتش بازی و آتش سوزندانهای کودکی !

یاد آن روزهای روشن به خیر...

           65-450.jpg

/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سها

به ما سر نمی زنيد نکنه بازم رفتيد سفر؟

سعيده

اينجا احيانا کسی نيست که آپ کنه؟

طاهره قيومی

سلام ميلاد مبارک

مهدی

با نام رضا به سينه ها گل بزنيد با اشک به بارگاه او پل بزنيد فرمود هر زمان گرفتار شديد بردامن ما دست توسل بزنيد ميلاد شاه بيت لطيف غزل دلنشين آفرينش امام رضا (ع )بر شما مبارک باد

محمد

سلام عليکم به قول شاعر که ميگه : کربلا گفتی و کردی کبابم - شرمنده که نتونستم بيام ببينمت - يادش به خير که چه آتيشهايی ميسوزونديم - صدا جيغ همه را در مياورديم - چه قدر سر تل زنبور پا چشامونا ماچ ميکرد

کنياز دالگورکی

سلام داستانهای ترا خوندم چقدر خوب ودلنشين بود خيلی زيبا بود علی الخصوص که برای عليرضا ميگفتی اما عليرضا که ۲سالشه وتازه خواب بود اون موقع ژس برای خودت گفتی

شيبولی

سلام بابای من هم مرا يه روز برد خرابه های فهره وکوچه سيدون را به من نشون داد دلت بسوزه حتی به شنتيا هم نشون داد ۲زاريت افتاد