حکایت ابليس و فرعون

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.ابليس به او گفت: هيچكس مي تواندكه اين خوشه انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

 فرعون گفت: نه.

ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشهء انگور را به دانه هاي مرواريد خوشاب تبديل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري.

ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟

/ 2 نظر / 13 بازدید
ورود 13- ممنوع/شرکت درجایزه800دلاری

وبلاگت بسیارجالب ومفید بود شما هم به ما سربزنید اگر برایتان ممکن میباشد وبلاگهای من را در لینکستان خود قرار دهید تا زیر سایه شما نسیمی به ما بوزد و بازدیدکنندگان شما گوشه چشمی به وبلاگ ما داشته باشند پیروز باشید به امید روزی که وبلاگهای من باعث شادی و امید شما دوست عزیز شود=> http://www.dvp.mihanblog.com گنج7دریا http://www.mamno-13.blogsky.com ورود 13- ممنوع/شرکت درجایزه800دلاری

ميم صاد

سلام . وبلاگ خوبی ميشه اگر ادامه بدی تنبل خان !!! . می خوام لينکت کنم اما اين اقاهه نمی ذاره . می دونی کيو می گم ؟؟؟ ا ح د